Discovered on Wednesday, February 08, 2012
در امتداد سبز یک کوچه ، در صف انتظار
ستونهای از مرمر سپید ، که در آنها باد لانه دارد
به چه می اندیشند ، این قافله داران
آنسوی دانستن وفهمیدن
اینسوی دالان بر چهره هریک چنبر بی رحمی
خانه کرده است
در امتدا د سبز این کوچه بی انتها
آنها که باری از طلا بر دوش داشتند
پای بر شانه های کوچک من نهادند
بالا رفتند
ومن ماندم جدا از کاروان
اینک منم ، تنهای خسته از روزگار
آواره ی که همچو ( پدر) ناشناس ماند
در ورطه بی نامی وگمنامی
امروز دیگر قلاده به گردن ندارم
چندی نشستم بامید چرخ ورفتم راه... read more »